ناشئ اكبر ( مترجم : على رضا ايمانى )
119
مسائل الامامة ومقتطفات من الكتاب الاوسط ( فرقه هاى اسلامى و مسأله امامت ) ( فارسي )
مرگ به خدا درست نيست و هيچ سخنى روشنتر از اين استدلال وجود ندارد . 47 . اما آن گروه از مسيحيان كه مىگفتند مسيح ( ع ) داراى دو جوهر و دو اقنوم است و هدفشان آن بود كه تقسيمى در مسيح ايجاد كنند و بگويند كه او تنها از جهت ناسوتى خود مرده و از جهت لاهوتى نمرده است ، اين دسته نيز با اين كار نمىتوانند از آنچه دامنگير دوستانشان گرديده رهايى يابند ؛ زيرا اگر مسيح ( ع ) هم خدا باشد و هم بنده ، در اين صورت چه دو جوهر مستقل باشند و چه باهم تركيب شده و يك جوهر را تشكيل دهند ، اگر بگويند مسيح ( ع ) مرده است ، اين سخن مستلزم آن است كه حقيقت مرگ به هردو مفهوم [ خدا و بنده ] باهم سرايت كرده باشد ، خواه آن دو مفهوم يك حقيقت باشند و خواه دو حقيقت . 48 . اين عقيدهاى كه مسيحيان مدعى آن هستند كه از ميان اين سه اقنوم يكى علّت پيدايش دو اقنوم ديگر است و آن دو معلول اقنوم علّتاند و در عين حال هر سه ازلىاند ؛ همانند چيزى است كه فلاسفهء دهرى ادّعا كردهاند كه آفريدگار جهان علت پيدايش عالم است و جهان معلول اوست ولى هيچ يك از آن دو ذاتا بر ديگرى تقدم ندارد . محال بودن اين سخن به لحاظ منطقى روشن است ؛ زيرا هرگاه عقل ، اشيا را [ در مقايسه با يكديگر ] متفاوت بيابد ، يا در يكى از اشيا خصوصيّتى را ببيند كه با ويژگى ديگر اشيا متفاوت است ، در اين صورت تشخيص آنها از يكديگر با مقايسه عملكرد آنهاست . در اين صورت يكى از آنها واجد فعلى است كه ديگرى فاقد آن است . اما اگر عقل ، اشيا را ذاتا يكسان و بدون اختلاف ببيند و هيچ كدام واجد ويژگىهايى كه از يكديگر متمايز گردند ، نباشند ؛ و از طرفى هيچيك از آنها به لحاظ ذات ، طبيعت ، مرتبه ، تعدّد و زمان ، بر يكديگر تقدّمى نداشته باشند ، در اين صورت ، عقل هيچ راهى ندارد كه يكى از آنها را علّت و ديگرى را معلول بپندارد و در اين استدلال هيچ ابهامى وجود ندارد . مگرنه اين است كه مسيحيان به سه اقنوم متّحد ، كه در ذات باهم اتحاد دارند معتقدند و اختلافى